این پست رو با عجله میذارم
ما عازم کربلای معلی هستیم.انشاءالله تا یک ساعت دیگه حرکت می کنیم .در آنجا حتما دعاگوی دوستان خوبم خواهم بود شما نیز مرا از دعای خیرتان محروم نکنید
یاعلی
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواندعصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
گذشت داریم
خیلی وقت ها سوءتفاهمات باعث ایجادکدورت بین ما آدم ها
میشه اما بعد از مدتی همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه
و طرفین با هم آشتی می کنن و همه چیز را فراموش می کنند
...این جزئی از خصلت ما آدم هاست.
به این خلق وخو گذشت میگن .
گذشت در ذات و سرشت ما آدماست و از دیر باز در جامعه
ما وجود داشته است و دارد حتماً شنیدید که لذتی که در عفو و گذشت هست در انتقام نیست. از افلاطون پرسیدند چگونه می توان از دشمن انتقام گرفت.گفت: با فضل وکرم...
پس چه خوبه که گذشته رو فراموش کنیم و اگه عصبانی میشم عصبانیتمون لحظه ای باشه.
یاد بگیریم از اشتباهات دیگران چشم پوشی و راحت اونا رو ببخشیم.
چراغ قرمز
به آینده فکر نمی کنیم
یکی از خصلت های بد ما اینه که دوست داریم تنها در زمان حال زندگی کنیم و کمتر به فکرآینده هستیم.
و این خصلتو در تمام امورات زندگیمون از صبح تا شب با خودمون همراه داریم .تمام سعیمون اینکه که تمام برنامه ریزی ها مون برای همین روزها باشه و به همین دلیل در بسیاری از زمان های زندگی دچار سر در گمی میشیم.
کمتر برای چند روز آینده خودمون برنامه ریزی می کنیم و نمیدونیم برای چند روز آینده می خواهیم چکار کنیم و چطور باید تصمیم بگیریم. اما با کمی د قت و برنامه ریزی می تونیم این نقص رو بر طرف کنیم و به موفقیت برسیم. اینکه ما در حال در جا بزنیم و از گذشته خودمون عبرت نگیریم و برای آینده هم برنامه ریزی نکنیم خود دلیلی برای ایجاد اختلال در زندگی و دور شدن از آرمان ها و آرزوهای ماست .
چراغ زرد:
احتياط
هيچ گاه نبايد در زندگي شتابزده عمل كنيم.گاهي اوقات لازمه كه كمي تامل كنيم ببينيم كه تا به امروز زندگيمون رو چگونه گذرونديم.آيا مسيري رو كه براي زندگيمون انتخاب كرديم درسته؟ اگه درسته چقدرشو تونستيم طي كنيم؟ چقدرش مونده؟چه كارهايي بايد مي كرديم كه نكرديم و براي ادامه مسير و بهتر شدن زندگي بايد چه كار كنيم؟از يه سري چيزها بايد عبرت بگيريم و از بعضي هاشون هم براي بالا رفتن و ترقي كردنمون استفاده كنيم. حتي اگه به خودمون مطمئنيم بازم احتياط كنيم چون از قديم گفتن احتياط شرط عقله

اگر شيعيان ما –كه خداوند آنها را به طاعت و بندگي خويش موفق بدارد-در وفاي به عهد و پيمان الهي اتحاد اتفاق مي داشتند و عهد وپيمان را محترم مي شمردند،سعادت ديدار ما به تأخير نمي افتاد و زودتر به سعادت ديدار ما نائل مي شدند.

![]()
![]()
![]()
ديدار امام زمان(عج)انقدر مهم نيست كه توجه حضرت به ما مهم است. مهم اين است كه حضرت ما را ببيند؛خيلي ها علي (ع)را ديدند ولي علي (ع) آنها را نديد و نتيجه اش معلوم شد.
شيخ محمد تقي بهلول
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا





هرچند حال و روز زمين و زمان بد است
يك تكه از بهشت در آغوش مشهد است
حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي
آنجا براي عشق شروع مجدد است

كاش يك بار هم به قصد زيارت، به زيارت امام رضا(ع)برويم!

خيلي ها دوست دارند الان مشهد باشند،بعضي ها مشهدند اما...
مهم تر از زيارت ،رضايت امام است!
گر در يمني چو با مني پيش مني گر پيش مني ،چو بي مني،در يمني!

يك نفر اهل دل تعريف كرد ،وقتي وارد حرم امام رضا(ع)شدم ديدم امام رضا(ع)در گوشه اي نشسته اند و گريه مي كنند !
پرسيدم :چرا گريه مي كنيد/ جواب دادند:براي غربتم.
گفتم :با اين همه زائر مگر باز هم شما غريبيد؟!
فرمودند:اينها همه براي درد خودشان آمده اند و هيچ كدام واقعا براي تعجيل در ظهور پسرم مهدي(عج)دعا نمي كنند!....
به راستي چرا يك قدم كوچك براي ظهورش بر نداشتيم؟!
آيا اگر شهدا را الگوي خويش قرار مي داديم باز هم اينگونه مي شد؟!
خدايا با تمام كوله بار خالي از صواب و ثواب و پر از گناه و سياهي اميد شهادت همه ما آرزو مندانش را نا اميد مگردان.
خدايا امام زمانمان را دعاگوي ما قرار بده و شرمندگي ما را به محضرشان برسان.
تنبلی شما برای یک پروژه است؟
یا به یک عادت تبدیل شده است؟
برای مقابله با تنبلی و طفره رفتن:
از یک پروژه آسان شروع کنید،
به این سوالات پایه پاسخ دهید،
همچنان که به سوالات جواب می دهید، پاسخ ها را پیش روی خود نگه دارید:
می خواهید چه کار کنید؟
· گام های اصلی برای رسیدن به هدف چیست؟
خیلی وارد جزئیات نشوید و گسترده بیاندیشید.
چرا می خواهید این کار را بکنید؟
· چه نتایج مثبت دیگری از رسیدن به این هدف حاصل می شوند؟
تعیین این نتایج، سودهایی را که ممکن است از آن ها اجتناب کنید،
آشکار می سازد. به آینده ای بهتر بیاندیشید!
به هرچه در مسیرتان قرار می گیرد، توجه کنید.
· اگر پیشرفت نکنید چه اتفاقی می افتد؟
بد نیست کمی خودتان را بترسانید!
برنامه های خود را گسترش دهید؛ موارد زیر را لیست کنید:
· هر یک از این مراحل چقدر زمان می برد؟
یک برنامه زمان بندی به شما کمک می کند تا روند پیشرفتتان را مشاهده کنید.
در مسیری که قرار است طی کنید، ایستگاه هایی هم وجود دارند، پس روحیه تان را تقویت کنید.
· چه موقعی از روز، هفته، و ... را به کار اختصاص می دهید؟
این به شما کمک می کند تا یک عادت کاری جدید را به خود بیاموزید.
یک محیط کاری خوب بسازید و
از حواس پرتی ها دوری کنید
(لذت بردن از یک کاری وقتی که از عوامل حواس پرتی به دور باشید، بسیار آسان تر است.)
· پاداش هایی که در هر ایستگاه خواهید داشت
و نیز چیزهایی که قرار است در هر ایستگاه از آن ها بپرهیزید.
موارد زیر را قبول کنید:
· حواس پرتی ها و تنبلی ها
وجود آن ها را انکار نکنید ولی از وسوسه شدن و امتحان آن ها بپرهیزید.
· احساسات
وقتی کارها خوب پیش نمی روند، ناامیدیتان زا اقرار کنید.
بپذیرید که مشکلی داشتید ولی کاری برای آن انجام دهید.
· تخیلات
خودتان را در موفقیت و کامیابی ببینید.
و نهایتاً: اگر تنبلی برایتان یک عادت است، آن را ترک کنید.
روی کارها و پروژه هایی که سررسیدشان نزدیک است، متمرکز شوید و از آن جا شروع کنید.
الهي! نجواي با تو را فراموش كرده ام، با همه حتي با خيالاتم سخن مي گويم بجز تو.آخر كِي به خود مي آيم نمي دانم. ولي با اين همه مي خواهم به تو از خودم، از حال و روزم شكايت كنم و با تو درد دل نمايم:

مولاي من! ثانيه هاي عمرم به دقايق، دقايق به ساعت ها، ساعت ها به روزها، روزها به ماه ها ، و ماه ها به سال ها تبديل شد و من از كودكي به نوجواني و از نوجواني به جواني رسيدم و در هر مرحله از زندگي ام همان كودك دوران كودكيم بودم و هستم و فقط اسباب بازي هايم عوض شده است. هر قدر بزرگ شدم به جاي آنكه به تو نزديك شوم، از تو دور شدم تا آنجا كه ديگر ناي سخن گفتن با تو را نداشتم و حال آن كه تو خوب مي داني وجود من يعني سراسر نياز. آيا كسي هست كه نياز مرا پاسخگو باشد؟ مي خواهم آنچنان در سكوت وجودم نيازم را به تو فرياد بزنم كه دو عالم را به لرزه درآورم، مي خواهم از تو بخواهم تا پاسخم گويي. پاسخم مي گويي؟

و اگر نخواهي پاسخم گويي به درگاهت مي نالم كه : الهي! من بي تو چون توانم، حال آن كه بي تو هيچم. الهي در اين غربت سراي زندگي، آنچنان اسيرم كه گويي هرگز آشنا و آزاد نبوده ام. آن جنان عهد الستم را شكسته ام و شكستش را فراموش كرده ام كه حتي آن زمان كه پيمان بستنم را به من نشان دهي به خاطر نمي آورم.

خداي من! در اين منجلاب، آنچنان در حال غرق شدنم كه ديگر نمي توانم دست و پا بزنم و بي هيچ مقاومتي تسليم شده ام. آوارگي مرا كي ساماني خواهد بود؟ سرگرداني مرا كي قراري خواهد بود؟تا كي حيراني؟ تا كي ندانم از تو چه مي خواهم؟ اما،

اله من! كلام آخر: هنوز به آنجا نرسيده ام كه از تو، تو را بخواهم، ولي از تو مي خواهم مرا به آنجا برساني كه از تو فقط و فقط تو را بخواهم!
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»
مناجات هاي دكتر شريعتي»

خدايا : عقيده ام را از دست عقده ام مصون دارند.
خدايا : به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزاني كن .
خدايا: رشد عقلي و علمي ، مرا از فضيلت،تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد.
خدايا: مرا همواره ، آگاه و هوشيار دار،تا قبل از شناختن درست كسي يا فكري_ مثبت يا منفي_قضاوت نكنم .
خدايا : جهل آ ميخته با خودخواهي و حسد ، مرا ، رايگان، ابزار قتاله دشمن ، براي حمله به دوست ، نسازد .
خدايا شهرت ،مني را كه :مي خواهم باشم ،قرباني مني كه : مي خواهند باشم ، نكند.
خدايا : خود خواهي را چندان در من بكش ، يا بر كش ،تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم.
خدايا: به من تقواي ستيز بياموز ، تا در انبوه مسئوليت ، نلغزم و از تقواي برهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نبِوسم .
خدايا: به من توفيق تلاش ، در شكست ؛صبر ، در نوميدي ؛ رفتن ، بي همراه ؛ جهاد، بي سلاح ؛كار ، بي بِاداش؛فداكاري ، در سكوت ؛ دين ، بي دنيا ؛ مذهب ، بي عوام ؛عظمت ، بي نام ؛ خدمت ، بي نان ؛ ايمان ، بي ريا ؛خوبي ، بي نمود ؛گستاخي، بي خامي ؛مناعت ، بي غرور ؛عشق ، بي هوس؛ تنهايي، در انبوه جمعيت ؛ دوست داشتن ، بي آنكه دوست بداند؛ روزي كن .